سفر و صعود در سرزمین اقوام و آشنایان دور (ارمنستان)   

عنوانی که برای این پست انتخاب کردم شاید یه مقدار عجیب به نظر برسه ولی این صرفا  حسی بود که من در سفر به ارمنستان دریافت کردم.

این حس به سبب صمیمیت و مهربانی مردمانی بود که سرزمینشان در سالیان نه چندان دور پاره ای از خاک میهنمان بود.

هنوز بعد از گذشت سالیان متمادی و حکومت کمونیست میشود ایرانی بودن آنها را حس کرد.

 

البته این سفر در بهار انجام شد و شاید زمان مناسبی برای انجام یک صعود برون مرزی نبود.

ولی خوب به هر حال یه وقتهایی بعضی از محدودیتها باعث بروز کارهای خارق العاده هستند.

یکی از نکات جالب این سفر جاده ابتدایی و انتهایی این سفر بود که شباهت زیادی به هم داشتند می توانید تشابه آنها را در دو عکس زیر مشاهده کنید.

اولین جاده در ارمنستان

آخرین جاده سفر من در ارمنستان

جاده منتهی به بیس کمپ

ارمنستان سر زمین کوهها و دره ها - سرزمین مراتع سر سبز

پس از عبور از مرز نور دوز و عبور از جاده هایی که در عکسهای بالا مشاهد کردید به ایروان رسیدم.

به دوستانی که قصد سفر به این کشور رو دارند اقامت در هتل والنسیا رو پیشنهاد می کنم. پس از اقامت 1روزه در هتل والنسیا به دریاچه سوان  سفر کردم

ظاهرا دریاچه سوان با طول تقریبی 200 کیلومتر بزرگترین دریاچه آب شیرین کل منطقه می باشد.

در ساحل دریاچه یک کلیسای قدیمی وجود داشت که اهالی سوان مراسمات زیادی از جمله مراسم عروسی را در محوطه آن برگزار می کردند

در ساحل سوان بازرهای متعددی وجود داشت

فاصله بین سوان تا ایروان تقریبا 100 کیلومتر می باشد.

نمونه ای از سنگهای زینتی منطقه

دوستانی که قصد صعود به قله آراگاتس رو دارند باید نکات زیر را مد نظر داشته باشند.

1- اختلاف دما بین مناطق کوهستانی در البرز و منطقه مزبور تقریبا 20 درجه می باشد

2- صعود قله آراگاتس در بهار معادل صعود  کوههای البرز مرکزی در زمستان می باشد.

3- فاصله بین روستای آراگاس با ایروان تقریبا 70 کیلومتر می باشد و وسیله نقلیه عمومی مهیا می باشد.

4- هتل بسیار زیبا با قیمت خیلی مناسب در بیس کمپ وجود دارد که توصیه می کنم حتما یک شب رو در اون منطقه سپری کنند.

5- حد فاصل روستای اراگاس تا بیس کمپ با یک جاده کاملا کوهستانی به یکدیگر متصل شده است که می بایست با یک وسیله نقلیه به صورت اختصاصی پیمایش شود.

6- فاصله روستای اراگاتس تا بیس کمپ با ماشین  تقریبا 1 ساعت می باشد

عکسهای زیر نشان دهنده شرایط منطقه می باشد:

جاده برفی مسیر بیس کمپ در خرداد

همسر ادوارد دوست ارمنی من و تخمین میزان ارتفاع برف در بیس کمپ

همسر ادوارد

و اما در هتل بیس کمپ چه خبر

ادوارد در حال خوردن خاش یا همون کله پاچه خودمون البته با مخلفات

ادوارد در حال خوردن خاش

من که نتونسم خاش بخورم خیلی چرب بود ولی جالب بود دو تا ظرف داره ظرف زیری مثل منقل عمل می کنه حاوی ذغالهای آتشین و ظرف رویی محتوری کله پاچه

بعد از خوردن خاش ادوارد من رو دعوت کرد که تو حوضچه یخی خارج از بیس کمپ شنا کنیم؟! اون به من گفت اگر می خواهی باورم شه که یه روزه میری دماوند باید تو این آب با من شنا کنی؟ منم گفتم نیازی ندارم که باور کنی یا نکنی ولی باهات تو اون آب زیر صفر شنا می کنم.

استخر شنای ما

حالا همین حرف رو به شما می زنم. نیازی ندارم که باور کنید.

ولی من و ادوارد هر کدوم 1 دقیقه تو این آب به طور کامل شنا کردیم خیلی حس خوبی داشت ولی یادتون باشه موندن تو این آب بیش از یک دقیقه خطر سکته قلبی داره.

و کلا کار درستی نیست ولی خوب چه می شه کرد این کار غلط هم بره کنار کارهای غلط دیگهچشمک

صبح فردا من به همراه 3 تا فرانسوی به سمت قله حرکت کردیم که یکی از اونها با اسکی بالا می رفت و دوتای دیگه با استفاده از پا افزاری به شکل راکت تنیس که اسکیمو ها این ابزار رو در برف زیاد به پا می کنند.

تصویر تیم سه نفره آنها در مه

برای صعود به آراگاتس در زمستان باید 3 قله دیگر منطقه رو صعود کرد . که با توجه به سختی شرایط و مه و طوفان غلیظ امکان عکاسی واضح وجود نداشت.

یکی از اعضای تیم فرانسوی دچار مشکل شد و زیر قله اول برگشتند پایین و سه تا قله باقی مانده رو من تنها صعود کردم .                        این صعود 8 ساعت طول کشید.

عکسهای زیر نشان دهنده اوضاع منطقه می باشد.

از این عکس می تونید تخمین بزنید که سرعت بوران رو قله چقدر بوده

ببخشید تو قله تنها بودم و تو اون شرایط نتونستم از این بهتر عکاسی کنم

 

شاد باشید

لينک
۱۳٩٠/٦/۳۱ - حامد دشتی زاده

   دوچرخه سواری از ایران تا مرز روسیه و صعود قله شاه داغ SHAH DAGH   

بنام حضرت دوست

که هرچه دارم از اوست

همیشه تو زندگیم سعی کردم آدم تک بعدی نباشم و از تمام زیباییهای دنیا لذت ببرم. به درستی این ایده کاری ندارم چون بزرگترین ایراد این ایده این هست که  شاید تو نتونی به ژرفای یک هنر دست پیدا کنی و صاحب نظر بشی.

در حقیقت من از بین دریاچه ای  با عمق بی نهایت و اقیانوسی با عمق محدود دومی رو بیشتر می پسندم و شاید هم روزگاری من در اقیانوس وسیع زندگی بی اختیار جذب یک معنای عمیق شدم که من رو تا ژرفای حقیقت پیش ببره و این البته از اختیار انسان ضعیفی مثل من خارج هست و شاید من نتونم خودم رو از جاذبه عمیق اون معنا خلاص کنم و اون وقت....... بگذریم

من ادعا می کنم که بهترین و ارزشمند ترین کاری که یه آدم می تونه زندگیش انجام بده بعد از عاشق شدن - سفر کردنه- سفر به حقیقتهای نشنیده و ندیده-

والبته عاشقانه سفر کردن و صعود کردن شاید بهترین باشه. بازم بگذریم........

سفر به سرزمینهای دور و سفر به قله های بلند و بکر  دو تا حس کاملا متفاوت به تو می ده اولی سفر به گوشه هایی از حقیقت هست که شاید تو اصلا ندیده و نشنیده و هیچ گاه اونها رو حس نکرده باشی اما دومی سفر ژرفای جان آدمی است و تو در کوهنوردی به درون بی نهایت خودت سفر می کنی و حقیقتهایی از وجود خودت رو پیدا می کنی که هیچ گاه اونها رو حس نکردی.........

سخن رو کوتاه می کنم. امسال من واقعا فرق این دو رو حس کردم و تمام سعیم رو انجام می دم که گوشه ای از این حس رو به تو دوست عزیز منتقل کنم. به عنوان برادر کوچکتر ازت می خوام که هر مطلبی به ذهنت می رسه بی پرده به من گوشزد کنی چون مطمئنم که ذره ای کوچیک از حقیقت نزد من هست و البته حقیقت نزد همگان است و بس.

سفر من از تبریز به استان نخجوان از جمهوری آذربایجان و اخذ ویزای کشور آذربایجان و سپس حرکت به سمت مرز آستارا شروع شد.

اصل عسلها

  بازار تبریز

بازار تبریز

بعد از کلی رایزنی من بالاخره یه همسفر خوب البته تا باکو واسه خودم پیدا کردم . سجاد که واقعا اینجا ازش تشکر می کنم واقعا من رو در 4 روز اول سفر کمک کرد چون من اصلا زبان آذری نمی دونستم و اگر راهنماییهای سجاد نبود شاید من اصلا نمی تونستم به این زودی آماده سفر بشم و ویزا بگیرم. سجاد عزیز از تو واقعا متشکرم.

سجاد

نخجوان شاید کلا اندازه نصف تهران باشه ولی اکیدا به دوستان توصیه می کنم اگر می خوان ویزای سریع بگیرن حتما از نخجوان اقدام کنن چون با قیمت پایین وسریع می تونن این ویزا رو تهیه کنن. کل هزینه اخذ ویزا با احتساب کلیه هزینه ها 100 هزار تومان شد که تو تهران رقم 245 هزار تومان رو به من گفته بودن.

عکسهای مربوط به نخجوان

خنجر شیشه ای

پسر بچه نخجوانی

سپس به تبریز برگشتیم و یک شب در منزل سجاد عزیز بودیم و وسایل رو چیدم. تصویر زیر شامل کل تجهیزات شب مانی در ارتفاع و کوهنوردی و رکابزنی می باشد. من کفشهای زمستانی تک پوش رو به همراه چادر دو نفره 3 فصل و کت پر و سایر تجهیزات مانند کرامپون و...... داخل خورجین گذاشتم و تجهیزاتی مثل کلنگ و باتوم و کوله و لباسهای Base Layer و لباسهای شهری رو داخل کوله و روی خورجین فیکس کردم.

و در طول 600 کیلو متر رکابزنی تا منطقه حفاظت شده پارک ملی شاه داغ حمل کردم.

دوچرخه سوار کوهنورد

عبور از مرز ایران و رود ارس

مسیر راه تا باکو به قول آذری ها (BAKI )

رکابزنی مسیر 314 کیلومتری آستارا باکو حدودا در 2.5 روز طول کشید....که ما دو شب تو مسیر خوابیدیم

جاده ها

خودم در شهر سلیان

ابتدای باکو

بالاخره بعد 314 کیلومتر رکابزنی بالاخره عصر روز 2 فروردین ما به باکو رسیدم که خیلی زیبا بود. اونها به نوروز واقعا بها می دادند و اون رو عمیقا گرامی می داشتند.

Norouz Biraminz Mobarak

آثار باستانی

آبمیوه

اندیشمندان ایرانی

بچه های ایرانی

بچه های ایرانی

بنا های قدیمی

بند باز

کارناوال های شادی

کباب

کباب

Mc Donolds

کاکتوس

صنایع دستی

کنسرت ایرانی

رقص آذری

نقاشی

تقریبا ۴ روز در باکو بودیم و سپس تنها به سمت شمال آذر بایجان و مرز روسیه ادامه مسیر دادم.

بعد از ١٧٠ کیلومتر رکابزنی نفس گیر یک روزه به QUBA یا همان قبا رسیدم

2شب را در هتل Shahdagh استراحت کردم سپس به سمت مقصد نهایی و شهرهای کوهسار یا Qusar و روستای LAZA حرکت کردم که این قسمت مسیر که حدودا 60 کیلومتر بود سخت ترین قسمت مسیر بود به طوری که شیبهای آخر  از دوچرخه پیاده شدم.

بدون شرح 

بعد طی یک مسیر  کاملا سخت به روستای زیبای LAZA  و انتهای برنامه رکابزنی رسیدم

روستای لازا که مردم آن به زبان لزگی صحبت می کردند

 بلافاصله بعد از ورود با خانواده مهمان نواز خالد روبرو شدم که به زبان لزگی صحبت می کردند . پسر بچه با هوشی به نام سامیر اونجا بود و من به سختی بهش فهموندم که برای صعود شاه کوه به این منطقه آمدم و اون هم به سختی به من فهموند که تو اجازه صعود نداری و نمی تونی صعود کنی تصور کنید که یه لزگی زبان چه طوری می تونه با کسی که انگلیسی یا فارسی صحبت می کنه ارتباط برقرار کنه .

رو این تابلو نوشته شده که:

 بدون اجازه وارد شدن به این منطقه قدقن می باشد.

رو این تابلو نوشته شده که بدون اجازه وارد شدن به این منطقه قدقن می باشد.

 این همون پسر بچه با هوشی هست که صحبتش بود : رامید

RAMID

 خانواده دوست داشتنی رامید به ترتیب از چپ :

RAVINA- golnar- khalid

بچه فامیلشون

 اونا واقعا من و شرمنده کردند و دست پخت گلنار واقعا تک بود.

شام اون شب

 اینم صبحانه فردا صبح گلنار که همه اینار و خودش با دست خودش درست کرده از نون تا انواع شیرینی جات - کره- خامه- واقعا تک بود:

حالا شما جای من بودید چه می کردید بر می گشتید ایران؟

فردای آن روز دوباره با دوچرخه به شهر قبا برگشتم البته این دفعه دیگه سر پایینی بود.

و بلا فاصله با ماشین به باکو و به وزارت خانه اکولوژی و طبیعت آذربایجان

 بعد از طی یک زمان سه روزه و نامه نگاری و رایزنی با مسئولان این وزارتخانه و هزینه ای در حدود 200 هزار تومان موفق به اخذ مجوز ورود به پارک ملی شاه کوه شدم

این همون مجوزی بود که اشک من رو در آورد تا گرفتم

با لاخره دوباره بعد از 3 روز به اون دهکده برگشتم مردم روستا می گفتند که الان فصل صعود نیست و تو باید در ماه آگوست به اینجا بیایی اونها اعتقاد داشتند که مسیر کاملا بهمنی هست و حیوانات وحشی مثل گرگ به وفور در این فصل در منطقه یافت می شوند.

ولی چه باید کرد. از شرایط قرارداد من با وزارتخانه در اختیار گذاشتن یک راهنمای کوهنورد تا قله بود . ولی بعد از پیدا کردن شخص مورد نظر متوجه شدم که این فرد بیشتر یک شکار چی است تا یک کوهنورد و در ضمن خیال من را راحت کرد و گفت من تو را فقط تا کمپ 1 همراهی می کنم. و من هم ناچارا قبول کردم.

همون روز بعد از رسیدن به لازا ما راه افتادیم با تفنگ و اسب وتا نزدیک غروب تا کمپ 1 رفتیم.

SAMIR

BASE CAMP 

 عجب شبی بود من از ترس شاید تا صبح 2 ساعت بیشتر نخوابیدم

خود سامیر هر یک ساعت یک بار از چادر بیرون می رفت و کشیک می داد. اون شب رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. هر چند وقت یه بار صداهای نا مربوط می شنیدیم و من سامیر رو مجبور می کردم  بره با تفنگ بیرون رو نگاه کنه.

میچکا هم که از نژاد اسبهای روس بود تا صبح از ترس و سرما نخوابید. اون حیوان واقعا اون شب زجر کشید.

این فردای اون شب وحشتناک .  حیوونی میچکا تا صبح فقط خودش رو به زمین کوبید  

در جه برودت اینقدر بود که دریاچه بغل ما کاملا یخ زده باشه

 

بالاخره راه افتادم و بعد از عبور پرتگاهها و شکافها به طرف کمپ 2 حرکت کردم 

 آبشار یخی بین کمپ 1و 2

 تقریبا ساعت 9:30 صبح به کمپ 2 رسیدم و حس خوبی داشتم. یک کمپ خوشگل نقلی که هر کار کردم درش باز نشد.

ولی خودمونیما ما تومملکت خودمون چنین جانپناه مجهزی نداریم.

این جانپناه 2 تا گرمکن و مولد خورشیدی داشت. مجهز به بادنما و سرعت سنج و حتی یه توربین کوچیک بادی هم بود. واقعا تک بود . قابل توجه متولیان کوه نوردی.

در ضمن من تو کل این مسیر یه دونه زباله ندیدم.

SECOND cAMP

خودم از خودم تو کمپ 2 عکس گرفتم و کلی حال کردم

حرکت از کمپ 2 به سمت سر یال اصلی که واقعا طاقت فرسا بود و حدود 3 ساعت از وقت من رو گرفت

 

 

اینجا تقریبا سر یال قله بود که از اینجا با توانی که من داشتم 1:30 دقیق طول کشید تا به قله رسیدم یالی که با شیب 5الی 10 درجه شیب می گرفت فکر کنم یال آخرش حدودا 4 کیلومتر بود. همه یخ. من در طول این مسیر 4 دفعه به کلنگ مسلح شدم واقعا خدا خیلی کمک کرد. هیچ وقت یادم نمیره که وقتی 1ساعت و 15 دقیقه رفته بودم و اثری از قله نبود به خدا التماس می کردم که قله رو به من نشون بده و البته اونم درخواست من رو اجابت کرد لحظه ای که قله رو دیدم بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد . من فقط می دونستم سر میله قله یه ستاره داره همین و در طول مسیر هم به غیر از یک میله هیچ عارضه غیر طبیعی دیگه ای ندیدم . و بالاخره ستاره اقبال رو دیدم

قله ستاره دار

اون رو بوسیدم و از خدا  - پدر و مادر تشکر کردم

چه حسی داشتم دوستان

به یاد خیلی ها افتادم و از خیلی ها یاد کردم

به یاد همه دوستان

در آخر از شما دعوت می کنم که حتما متن زیر نوشته آقای Don Herold کاریکاتوریست و طنز نویس آمریکایی رو بخونید.

ااگر عمر دوباره داشتم

دان هرالد (Don Herold) کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در سال ١٨٨٩ در ایندیانا متولد شد و در سال ١٩۶۶ از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است؛ اما قطعه کوتاهش "اگر عمر دوباره داشتم..." او را در جهان معروف کرد:

البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم، مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم. بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مى‌کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. بیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم.

در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید:

شادی از خرد عاقل تر است

"شادى از خرد عاقل‌تر است."

لينک
۱۳٩٠/۱/۱٦ - حامد دشتی زاده